تبليغاتX
*دنياي من همين جاست*

*دنياي من همين جاست*

شعرای دختری به اسم پریسا

*مرگ من*

مرگ من روزی فرا خواهد رسيد
در بهاری روشن از امواج نور
در زمستانی غبار آلود و دور
يا خزانی خالی از فرياد و شور

مرگ من روزی فرا خواهد رسيد
روزی از اين تلخ و شيرين روزها
روز پوچی همچو روزان دگر
سايه ای ز امروزها، ديروزها

ديدگانم همچو دالانهای تار
گونه هايم همچو مرمرهای سرد
ناگهان خوابی مرا خواهد ربود
من تهی خواهم شد از فرياد و درد

می خزند آرام روی دفترم
دستهايم فارغ از افسون شعر
ياد می آرم كه در دستان من
روزگاری شعله می زد خون شعر

خاك می خواند هر دم به خويش
می رسند از ره كه در خاكم نهند
آه... شايد عاشقانم نيمه شب
گل به روی گور غمناكم نهند

در اتاق كوچكم پا می نهد
بعد من با ياد من بيگانه ای
در بر آيينه مي ماند به جا
تار مويي، نقش دستي، شانه ای

مي رهم از خويش و مي مانم ز خويش
هر چه بر جا مانده ويران می شود
روح من چون بادبان قايقی
در افقها دور و پنهان مي شود

مي شتابند از پي هم بي شكيب
روزها و هفته ها و ماهها
چشم من در انتظار نامه اي
خيره مي ماند به چشم راهها

ليك ديگر پيكر سرد مرا
مي فشارد خاك دامنگير خاك
بي تو دور از ضربه هاي قلب تو
قلب من مي پوسد آنجا زير خاك

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 16:12  توسط پری  | 

*خوف سفر*

باد می آمد و دستان کپر می لرزيد
سرو وحشت زده از ترس تبر می لرزيد
يک قدم مانده به خورشيد در آن حيطه شب
يک نفر مانده به ره وقت سحر می لرزيد
وحشت از پرده انديشه گذشت و دل من
در حفاظ شب نا امن تنش می لرزيد
در فريبنده ترين کوچه خوشرنگ گناه
سايه از لغزش من در پس در می لرزيد
پيش رو! سايه عشق است، ولی قامت من
با همه سادگی از خوف سفر می لرزيد

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 11:20  توسط پری  | 

*کوچ *

تنها درخت تكيه گاه شانه هاي رها شده ام بود
وقتي كه پاهايم از خستگي پر گشت
خستگي راهي كه هرگز نرفته بود
راهي كه به هيچ جاده اي نمي رسيد
و جاده اي كه به هيچ شهري ختم نمي شد
وقتي كه ذهنم پر از كوچ بود
و كوچ پر از پرواز
و ...
پرواز افقي بود كه به هيچ مي انديشيد
اكنون ديگر جاده نيز مرا به سفر نمي خواند
كليساهاي آهني
با ناقوس هاي دلنشين
نواختن گرفته اند
صليب ها زمين را به دار مي كشند
و باور كوير به درخت تشنه مي ماند.

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 15:8  توسط پری  | 

*پهنه گرم*

من در اين پهنه گرم
و در اين برج خيال
سوي متروكه ترين طاق سكوت
شايد گر مي رفتم
تو نصيبم بودي.
تو كه من دانستم
جاي پايت روي شن هاي سياه
مثل يك معجزه بود
روي بيگانه ترين صورت خاك
پشت آن صخره آلوده به درد
زير آوار كبود
روي امواج فرو ريخته در طاق سكوت
من فقط
رويش چشم تو را مي ديدم.
31/1/138۸

+ نوشته شده در  شنبه سوم مرداد 1388ساعت 8:14  توسط پری  | 

*قصه ی عشق 5 *

های عزیزان

با آخرین قسمت داستان عشق من و علی اومدم

 

روز ها میگذشتند و من حرص این که چه طور دوری علی رو تحمل کنم میخوردم.بدجوری عاششقش بودم به طوری که گاهی اوقات از این عشق به خود مینالیدم.علی شده بود تمام دنیای من و من چه آرزوهایی برای با هم بودنمون نکشیده بودم

سوم راهنمایی بودم و امتحانات اون سال نسبت به سالهای دیگه خیلی سخت تر بود برای همین از صبح تا شب و از شب تا صبح داشتم میخوندم.البته این هم خواسته ی علی بود که موقع امتحانات ارتباطمون رو کمتر کنیم.

بالاخره آخرین امتحانم رو هم با موفقیت دادم

اما هنوز علی امتحان  داشت و نمیشد خیلی دور و برش بپرم،یعنی نمیخواستم به خاطر من نمراتش بیاد پایین به همین علت سرم ُ با چیزای مختلف گرم میکردم

27 خرداد بود و علی میبایست 3 روز دیگه میرفت.امتحاناتشم 26 خرداد تموم کرده بود برا همین  دیشبش تا ساعت 4 پیش هم بودیم و در مورد مسائل مختلف میحرفیدیم

صبح ساعت 11 بود که از خواب بیدار شدم.دیدم علی که بم قول داده بود شب خونمون میخوابه نیستش،از دستش عصبانی شدم و رفتم زنگ زدم خونشون.هیچکی گوشی رو بر نداشت.رفتم پیش مامانم و گفتم ماما علی کجا هستش؟

سرشُ انداخت پایین و گفت نمیدونم امروز صبح زود رفت بیرون.بعد زود از کنارم گذشت

با این که ازکارش تعجب کرده بودم رفتم دم در خونه ی علی اینا.هر چی در زدم هیچکی در رو باز نکرد .حس میکردم قراره یه اتفاقای بدی بیفته،قلبم شروع کرد تند تند بزنه،دستام هم لرزش خفیفی پیدا کرد.دویدم رفتم پیش مامانم و گفتم چی شده؟خواهش میکنم بگید

بغلم کرد و همون طور که اشک میریخت گفت پریسا جون امروز صبح زود علی با موتور رفت تا برات نون سنگکی بگیره.اما برگشتنی با یه ماشین تصادف میکنه،ماشین فرار میکنه و علی هم وسط خیابون ولو میشه که یکی پیدا میشه ببردش بیمارستان اما چون با تاخیر بوده........

سرم گیج رفت. و بقیه حرفای مامیم رو نفهمیدم و پخش زمین شدم

وقتی به هوش اومدم دیدم خوابیده بر تخت بیمارستانم و یه سرم بهم وصل کردن.اطرافمُ نگاه کردم تا چشمم به مامانم افتاد با تمام توانایی که داشتم علی رو خواستم.انگار یادم رفته بود که چند ساعت پیش خبر تصادفشو بهم داده بودند.اون روز تمام تو بیمارستان بودم چرا که وقتی به هوش میومدم و یاد اتفاقاتی که برام شرح داده بودند میفتادم دوباره از هوش میرفتم.

روز بعد که مرخصم کردند از مامی خواستم منُ ببردم پیش علی،پیش خاکش تا به رسم گذشته باهاش حرف بزنم،درد و دل کنم، بگم و بخندم و همه ی ناراحتی هامُ فراموش کنم.دیگه اشکی نداشتم تا برای عزیزترین کسم که حالا زیر خاک ها خوابیده بریزم اما همانند دیوانه ها باهاش حرف میزدم و میخندیدم.مطمئن بود اون کنارمه و همه ی حرفامُ میشنوه

آخه خودش گفته بود هیچ وقت ترکت نمیکنم و همیشه باهاتم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 15:12  توسط پری  | 

*قصه عشق 4 *

 

های

دوباره اومدم تا ادامه ی داستان عشق خودم و علیُ بنویسم

 

 

همین طور که داشتم از علی خواهش میکردم بگه چی شده یه دفعه رو سنگ نشستُ و گفت که باید یک سال بره آمریکا

با این حرفش نزدیک بود روی زمین ولو شم،چون در این صورت هرگونه اتفاقی میتونست بیفته از جمله این که اقامتش بیشتر از 1سال بشه و یا خدایی نکرده یه نفرُ اونجا پیدا کنه و من تنها بمونم

اما به روی خودم نیووردم و گفتم خوب؟

گفتش 1باید سال از هم دور باشیم که امکان داره این 1سال خیلی بیشتر هم بشه،خودت که میدونی از چه لحاظ میگم

پیشش نشستم و گفتم اما تو که منُ فراموش نمیکنی مگه نه؟

سرشُ رو شونه هام گذاشت و گفت تو نیمه ی دیگه ی وجود منی این چه حرفیه

از این حرفم خیلی نارحت شد و سعی کرد این حالتش ُ پنهان کنه لبخندی زدم و گفتم شوخی کردم اما باید قول بدی هر وقت رفتی زود زود برگردی.خندید و با یه چشمک همه چیزُ قبول کرد.بعد ازش پرسیدم کی میخوای منُ تنها بزاری و بری آمریکا

گفت احتمالا اول تابستون

تا اول تابستون خیلی وقت داشتیم تا با هم باشیم و خوش بگذرونیم برای همین دستش ُ گرفتمم و گفتم بیخیال بلند شو بریم ،خدا کمکمون میکنه.از اون لبخندهایی که من همیشه عاشقش بودم زد و گفت باشه گلم،بزن بریم.اون روز همش با هم بودیم تو یه ماشین یا ماشین بابای اون یا ماشین ما.اون روز هم گذشت مثله بقیه روزا با این تفاوت که غم جدایی از علی تا 2ماه دیگه رو دلم سنگینی میکرد.

قسم خورده بودم که اگه حتی 10سال ازش دور باشم عشقشُ تو دلم  نگه دارم.

مامسافرتونُ رتیم و برگشتیم و دید و بازدید های عید هم بالاخره با خود عید تموم شد.دوباره موقع مددرسه ها رسیدیادم نمیاد تا حالا این قدر که اون سال برای نیومدن تابستون  دعا کردم،دعا کرده باشم

اما خبر نداشت که اتفاقی بد تر از رفتن علی به آمریکا امکان داره بیفته.

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 15:52  توسط پری  | 

*تازه اومدم*

سلام

امروز تازه از شیراز اومدیم،رفته بودیم مهمونی

خوب بزارید دوباره شروع کنم:

 

حدود 1سال از اومدن علی و خونوادش به ساری میگذشت و من تازه وارد سال سوم راهنمایی شده بودم

دیگه همه میدونستند من و علی مال هم هستیم چرا که از صبح تا شب و از شب تا صبح وقتمون و با هم سپری میکردیم.باشروع مدرسه ها کمتر هم دیگه رو میدیدیم آخه علی دوم دبیرستان بود و چون رشته ی تجربی داشت و میخواست دکتر بشه بیشتر درس میخوند و من و هم تشویق میکرد.

تا اون جا که یادم هست علی از بچگی میگفت میخوام در آینده دکتر بشم،روز ها و شب ها همین طور می گذشتند و می گذشتند تا این که عید فرا رسید.هم من خوشحال بودم و هم علی چرا که وقت بیشتری برای در کنار هم بودن داشتیم.از خوبی روزگار قرار شد ما و خونواده ی علی با هم بریم جنوب.

دو روز قبل از سال تحویل حرکت کردیم،خوشبختانه با ماشین های خودمون سفر و آغاز کردیم چون که من اصلا از هواپیما خوشم نمیاد.

نصف راه و من تو ماشین بابای علی بودم و نصف راه و هم اون اومد پیش ما.نمیدونم تا حالا براتون پیش اومده که گاهی توی جمع شلوغ باشی و احساس تنهایی کنی و گاهی هم با یه نفر که عزیز ترین کست هست باشی و  حتی فکر تنهایی به ذهنت خطور نکنه.

منم همیشه قتی پیش علی بودم همین احساس و داشتم.وسط های راه بود که یه جا توقف کردیم برای استراحت،من و علی هم چون هر دو تک فرزند بودیم و بچه ی دیگه ای نبود با هم استراحت کردیم -راستش اینم یه بهونه بود- علی دستم و گرفت با هم از اونا دور شدیم.میدونستم میخواد یه چیزی رو بهم بگه اما یه چیزی مانع میشه،برای همین تو چشاش نگاه کردم و گفتم علی چی شده؟

سرش و پایین انداخت و گفت هیچی.

مبدونستم دروغ میگه برای همین محکم گفتم علی راست بگو

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 23:37  توسط پری  | 

*قصه عشق 3 *

اون روز گذشت و ما راضی از روزمون رفتیم خونه.وقتی رسیدیم علی بهم گفت  پری من خیلی عجله دارم،یه مشکلی پیش اومده اما فردا صبح میام پیشت تا یه آهنگ جالب یادت،پس  فرداگیتارت و آماده کن،باشه

منم که خیلی خوابم میومد گفتم باشه و بعد خداحافظی کردیم.

اون شب خیلی زود خوابم برد و صبح هم نسبتا زود بلند شدم تا منتظر علی بمونم،گفته بود ساعت 9 میاد اما 10 شد و خبری ازش بهم نرسید.ذره ذره داشتم نگران میشدم که مامانش زنگ زد و گفت علی مسموم شده و حالش خیلی بده.تا این حرف و شنیدم یه دفعه دنیا دور سرم چرخید و افتادم رو زمین.

وقتی به هوش اومدم دیدم بیمارستانم،به مامانم گفتم علی کوشش؟

مامانم گفت بستریش کردن،منم گفتم میخوام برم پیشش.مامانم هم چون میدونست اگه قبول نکنه میزنم زیر گریه زود من و برد پیش علی.

وای ….

داشتم میمردم تا دیدمش،رنگش سفید سفید شده بود.با این که حال چندان مناسبی نداشتم دویدم طرفش و دستاش و گرفم و گفتم علـــــــی ،منم پری.دستاش مثله یخ سرد بود

دو دستی دستاش و گرفتم و گفتم علی خواهش میکنم نگام کن و بعد زدم زیر گریه

چند دقیقه ای نگذشته بود که علی آروم آروم چشای خوشگل عسلیش و باز کرد،این قدر خوشحال شدم که توصیفش برام ممکن نیست فقط این و بگم که اشک هام جاری دوباره شدند و گونه هام و گرم کردن.

علی آروم دستش و جلو اورد و اشکام و پاک کرد،و بعد گفت چیزی نیست گل من.در حالی که خودشم اشکش در اومد.

در این وقت بود که همه ریختن داخل تا حال علیٍ من و بپرسن.با ورود اونا من زود رفتم بیرون،چون نمیتونستم دیگه علی و اون طوری ببینم.شب بود  و گفتن علی باید بیمارستان بمونه،وقتی این حرف و شنیدم خیلی اعصابم خورد شد و گفتم خودم شب پیشش میمونم،اما این دفعه بابام نذاشت و گفت خوب نیست تو امشب بری پیشش.خیلی از حرف بابام عصبانی شدم با این که حق و به اون میدادم.

اون شب خوابم نبرد و تا صبح بیدار بودم و دعا میکردم علی زود تر خوب بشه.وقتی فهمیدم دعا هام نتیجه داده که صبح علی و اوردن خونه.آخه خونه ما و خونه ی اونا تقریبا نزدیک هم هست.تا این خبر به گوشم رسید دویدم رفتم پیشش،تا من و دید خواست از جاش بلند شه اما چون نیرویی دیگه نداشت افتاد.تا این صحنه رو دیدم قلبم از جا کنده شد،قدم هام و بلند تر کردم و رفتم یه کم اون ور ترش نشستم،بدون این که سلام کنم ازش پرسیدم حالت خوبه؟

لبخندی زد و گفت حالا که تو رو دیدم خوب شدم،با این حرفش اشک تو چشام جمع شد،چه نازک دل شده بودم که همش نزدیک بود گریم بگیره،بعد از یه سکوت طولانی بهم گفت شب نخوابیدی؟

من هم گفتم چرا،اتفاقا خیلی هم خوابیدم،فکر کنم دروغم خیلی ضایع بود چون که علی در جوابم گفت گلم این حرفت شاید بتونه من و راضی کنه اما چشات چی؟

راست میگفت آخه چشام خیلی قرمز شده بودند.سرم و انداختم پایین و دیگه حرفی نزدم تا این که زندایی ام (که عمم هم میشد) اومد داخل اتاق و گفت پریسا من میرم بیرون کار دارم،مواظب علی باش و اگه حالش بد شد به مامانت زنگ بزن تا بیاد،گفتم چشم و اونم رفت.حالا من بودم علی

علی گفت بیا پیشم کارت دارم،گفتم بله؟گفتش بیا این جا.بلند شدم و رفتم بغلش نشستم،یه نگاهی بهم کرد و بعد زد زیر خنده،منم اخم کردم و برگشتم اون ور،دستش و گذاشت زیر چونه ام و رو مو برگردوند طرف خودش و گفت چرا مثه این دختر دهاتی ها هول شدی؟

وقتی این حرفو زد خودمم زدم زیر خنده و گفتم نخیرم،نخیرم ،نخیرم

گفت چرا خیرم،اصلا من دوست دارم بهت بگم مشکلی هست؟منم به حالت قهر برگشتم اون طرف،اما علی کفت:برگرد بابا اصلا منم دهاتی،خوبه؟منم لبخندی زدم و گفتم علی گیتارم و اوردم،علی گفت میخوای بزاریم فردا؟میبینی که نمیتونم از جام بلند شم

من هم با یه چشمک قبول کردم .بعد گفتم خوب حالا چه کارم داشتی؟گفت هیچی میخواستم پیشم باشی آخه 1روز بودم خوب از هم خبر نداشتیم،راست میگفت آخه ما دو تا هر روز و هر شب یا داشتیم با تلفن با هم صحبت میکردیم و یا این که یکی خونه ی دیگری بود.

گفتم علی اگه یه روز یه اتفاقی ما رو ازم هم…،نذاشت حرفم و کامل بزنم و انگشتش و گذاشت رو لبم و گفت هیسسسسس،دیگه نشنوم از این حرفا بزنی،گفتم علی من میترسم و بعد سرم و رو شونش گذاشتم،بوسم کرد و گفت تا من و داری از هیچی نترس.بار اولی بود که بوسم میکرد برای همین  تا حدودی تعجب کردم،منم سرم و برداشتم و تو چشاش نگاه کردم و گفتم اگه بری دیگه میمیرم.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم خرداد 1388ساعت 13:17  توسط پری  | 

*قصه عشق 2 *

خوب اونجا بودیم که علی داشت باهام از گذشته حرف میزد.

منم کتاب خودم و برداشتم و گفتم که مثلا دارم میخونم و لطفا مزاحم نشوید.علی رو به من کرد و گفت پری من با تو ام،نگام کن.

من بر گشتم و گفتم بله؟میبینی که دارم کتاب میخونم،از این حرفم ناراحت شد و گفت فکر نمیکرد مزاحم تو هم باشم،ببخشید.

بعد بلند شد ورفت .هنوز از اتاق کاملا خارج نشده بود که گفتم علـــــی بیا بشین،معذرت میخوام این طور حرف زدم.

انگار از خدا خواسته بود پرید و اومد کنارم. از کارش خندم گرفت و گفتم خوب بفرما

 لبخندی زد و گفت پری من میخوام مثل گذشته ها بشیم،اون وقتا که تا پسری اذیتت میکرد خودم حسابش و میرسیدم،اون وقتا که  اگه کسی بهمون چیزی میداد زود میومدیم و به همدیگه هم میدادیم،اون روزا که من میومدم دنبالت و با هم میرفتیم پارک و سرسره بازی میکردیم،پریسا تو این یه ماه که اومدیم ایران تمام فکرم و ذهنم تو بودی،میدونم شاید حالا از این همه پررویی من بدت بیاد اما  اون جا همین طور بود،بچه ها خیلی با هم راحت بودند،نه مثه ایران.

البته این و هم بگم خونواده ی ما چندان خونواده ی مذهبی نیست و دختر و پسرا تا حدودی آزادن و محدود نیست در برقراری ارتباط.

علی همین طور حرف میزد که یه دفعه مامان آومد داخل اتاق و تاچشمش به علی افتاد گفت:به به ،شما دوتا که دوباره بهم رسیدین،من طبق معمول داشتم از خجالت آب میشدم که علی گفت نه عمه جون،من از پریسا چند تا سوال داشتم و اومدم بپرسم.

مامانم گفت:علی جون ما خودمونم این دوران و گذروندیم،نیاز به ماست مالی کردن و سیاه کردن بنده نیازی نیست.بعد هم از اتاق خارج شد.

علی رو کرد به من و گفت:فکر کنم خراب کردم .بعد زد زیر خنده.

اون روز گذشت و من هم فهمیدم علی هم اون طور که بقیه ازش بد میگن نیست.

هر روز بیشتر از روز قبل بهش عادت میکردم،انگار شده بود قسمتی از وجودم،البته قسمت که نه تمام وجودم.

تا بالاخره یه روزی ار مامان وبابام و اجازه گرفت و با هم رفتیم لب دریا .دستم و گرفت و با هم تو ساحل قدم زدیم ،بعد از راه رفتن رفتیم روی یه نیمکت که گذاشته بودن نشستیم،سرش و گذاشت رو شونه هام و دستم و محکم فشار داد و گفت پری قول میدی تا آخر عمرم باهام باشی؟لبخندی زدم و گفتم قوله قول.

بعد تو چشام زل زد و گفت دوست دارم..

اون لحظه حس کردم خوش بخت ترین دختر دنیام اما خبر از اتفاق بدی که قرار بود روز بعد برام بیفته نداشتم
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 14:6  توسط پری  | 

*قصه عشق 1 *

امروز به درخواست یه دوست عزیز خواستم درد دلم و بگم
اولش میخواستم این و با خودم به گور ببرم اما بعد منصرف شدم.
خوب قصه ی ما از اون جا شروع شد که هنوز سال اول راهنمایی و نگذرونده بودم که خواهرم من و تنها گذاشت
خواهری که اندازه یه دنیا دوستش داشتم
یه آبجی که هم برای من خواهر بود و هم پدر و هم مادر البته نه این که والدین نداشته باشم,نه این طور نیست اما اونا همیشه مشفول کارای خودشون بود.بعد از این که خواهر و تنها مونسم و از دست دادم خیلی گوشه گیر و منزوی شدم یا به قول امروزی ها "افسرده"

در شرایط بد روحی بودم که پسر داییم . همبازی دوران کودکیم که 2سال از خودم بزرگتر بود و همراه خانواده فرنگ تشریف داشتند اومدن ساری(مال ساری هستم)
باورم نمیشد که خود اون باشه.همونی که تو  4  5 سالگی دستای هم و میگرفتیم و میرفتیم پیش بچه ها کلاس میذاشیم که مال همیم
گذشت و گذشت و گذشت.
تا اونجا که 1 ماه از اومدن دایی ام نگذشته بود یه روز که تو اتاقم نشسته بودم علی اومد تو و سلام کرد.از کارش تعجب کردم آخه یه کم پیش من خجالتی بود[لبخند]من هم جواب سلامش و دادم.بعد اومد پیشم نشست و پرسید پری چه کار میکنی؟
راستش من هم یه کم از این کاراش داشتم شاخ در می اوردم.لبخندی زد و گفت چیه نکنه بچگیمون و فراموش کردی؟ منم با پرسش نگاهش کردم و پرسیدم
منظورت چیه؟
گفت:اون وقتا که دست تو دست هم میذاشتیم و میرفتیم پیش بچه ها,اون وقتا که مامان و باباهامون میگففتن این دو تا مال هم هستند و ما ذوق میکردیم,گل من این قدر زود همه چیز و فراموش کردی؟
بهتره بقیه داستان و بزارم برای بعد,دیگه اشک اجازه ی نوشتن و بهم نمیده
بای

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 0:25  توسط پری  |