اون روز گذشت و ما راضی از روزمون رفتیم خونه.وقتی رسیدیم علی بهم گفت پری من خیلی عجله دارم،یه مشکلی پیش اومده اما فردا صبح میام پیشت تا یه آهنگ جالب یادت،پس فرداگیتارت و آماده کن،باشه
منم که خیلی خوابم میومد گفتم باشه و بعد خداحافظی کردیم.
اون شب خیلی زود خوابم برد و صبح هم نسبتا زود بلند شدم تا منتظر علی بمونم،گفته بود ساعت 9 میاد اما 10 شد و خبری ازش بهم نرسید.ذره ذره داشتم نگران میشدم که مامانش زنگ زد و گفت علی مسموم شده و حالش خیلی بده.تا این حرف و شنیدم یه دفعه دنیا دور سرم چرخید و افتادم رو زمین.
وقتی به هوش اومدم دیدم بیمارستانم،به مامانم گفتم علی کوشش؟
مامانم گفت بستریش کردن،منم گفتم میخوام برم پیشش.مامانم هم چون میدونست اگه قبول نکنه میزنم زیر گریه زود من و برد پیش علی.
وای ….
داشتم میمردم تا دیدمش،رنگش سفید سفید شده بود.با این که حال چندان مناسبی نداشتم دویدم طرفش و دستاش و گرفم و گفتم علـــــــی ،منم پری.دستاش مثله یخ سرد بود
دو دستی دستاش و گرفتم و گفتم علی خواهش میکنم نگام کن و بعد زدم زیر گریه
چند دقیقه ای نگذشته بود که علی آروم آروم چشای خوشگل عسلیش و باز کرد،این قدر خوشحال شدم که توصیفش برام ممکن نیست فقط این و بگم که اشک هام جاری دوباره شدند و گونه هام و گرم کردن.
علی آروم دستش و جلو اورد و اشکام و پاک کرد،و بعد گفت چیزی نیست گل من.در حالی که خودشم اشکش در اومد.
در این وقت بود که همه ریختن داخل تا حال علیٍ من و بپرسن.با ورود اونا من زود رفتم بیرون،چون نمیتونستم دیگه علی و اون طوری ببینم.شب بود و گفتن علی باید بیمارستان بمونه،وقتی این حرف و شنیدم خیلی اعصابم خورد شد و گفتم خودم شب پیشش میمونم،اما این دفعه بابام نذاشت و گفت خوب نیست تو امشب بری پیشش.خیلی از حرف بابام عصبانی شدم با این که حق و به اون میدادم.
اون شب خوابم نبرد و تا صبح بیدار بودم و دعا میکردم علی زود تر خوب بشه.وقتی فهمیدم دعا هام نتیجه داده که صبح علی و اوردن خونه.آخه خونه ما و خونه ی اونا تقریبا نزدیک هم هست.تا این خبر به گوشم رسید دویدم رفتم پیشش،تا من و دید خواست از جاش بلند شه اما چون نیرویی دیگه نداشت افتاد.تا این صحنه رو دیدم قلبم از جا کنده شد،قدم هام و بلند تر کردم و رفتم یه کم اون ور ترش نشستم،بدون این که سلام کنم ازش پرسیدم حالت خوبه؟
لبخندی زد و گفت حالا که تو رو دیدم خوب شدم،با این حرفش اشک تو چشام جمع شد،چه نازک دل شده بودم که همش نزدیک بود گریم بگیره،بعد از یه سکوت طولانی بهم گفت شب نخوابیدی؟
من هم گفتم چرا،اتفاقا خیلی هم خوابیدم،فکر کنم دروغم خیلی ضایع بود چون که علی در جوابم گفت گلم این حرفت شاید بتونه من و راضی کنه اما چشات چی؟
راست میگفت آخه چشام خیلی قرمز شده بودند.سرم و انداختم پایین و دیگه حرفی نزدم تا این که زندایی ام (که عمم هم میشد) اومد داخل اتاق و گفت پریسا من میرم بیرون کار دارم،مواظب علی باش و اگه حالش بد شد به مامانت زنگ بزن تا بیاد،گفتم چشم و اونم رفت.حالا من بودم علی
علی گفت بیا پیشم کارت دارم،گفتم بله؟گفتش بیا این جا.بلند شدم و رفتم بغلش نشستم،یه نگاهی بهم کرد و بعد زد زیر خنده،منم اخم کردم و برگشتم اون ور،دستش و گذاشت زیر چونه ام و رو مو برگردوند طرف خودش و گفت چرا مثه این دختر دهاتی ها هول شدی؟
وقتی این حرفو زد خودمم زدم زیر خنده و گفتم نخیرم،نخیرم ،نخیرم
گفت چرا خیرم،اصلا من دوست دارم بهت بگم مشکلی هست؟منم به حالت قهر برگشتم اون طرف،اما علی کفت:برگرد بابا اصلا منم دهاتی،خوبه؟منم لبخندی زدم و گفتم علی گیتارم و اوردم،علی گفت میخوای بزاریم فردا؟میبینی که نمیتونم از جام بلند شم
من هم با یه چشمک قبول کردم .بعد گفتم خوب حالا چه کارم داشتی؟گفت هیچی میخواستم پیشم باشی آخه 1روز بودم خوب از هم خبر نداشتیم،راست میگفت آخه ما دو تا هر روز و هر شب یا داشتیم با تلفن با هم صحبت میکردیم و یا این که یکی خونه ی دیگری بود.
گفتم علی اگه یه روز یه اتفاقی ما رو ازم هم…،نذاشت حرفم و کامل بزنم و انگشتش و گذاشت رو لبم و گفت هیسسسسس،دیگه نشنوم از این حرفا بزنی،گفتم علی من میترسم و بعد سرم و رو شونش گذاشتم،بوسم کرد و گفت تا من و داری از هیچی نترس.بار اولی بود که بوسم میکرد برای همین تا حدودی تعجب کردم،منم سرم و برداشتم و تو چشاش نگاه کردم و گفتم اگه بری دیگه میمیرم.